واییییی هوا سرد شد بالاخره ... تازه امروز بخاری وصل کردیم
قشنگ پاییزی شد از بعد از ظهر دنبال ی نفر بودم بریم بیرون دور بزنیم
ولی همه یا کار داشتن یا جواب ندادن
دیگه الان حجت زنگ زد حرف زدیم انرژی گرفتم یکی من میگفتم یکی اون میگفت انقد خندیدیم روحم تازه شد
دیگه اونم رف نماز منم برم سر درسم
راسی اینجا ازین ب بعد فقط از خودم و حجت مینویسم
روزمره هامو تو اون یکی وبم مینویسم ( لینکامو نگا )برچسبها: دوباره عاشق شویم ∞
برچسب:
نویسنده: مریم رنجبر
این که نگا موکونین یه شیرشکلات خوشمزه ی هوس انگیزه خنکِ دلچسب نیس
این من و حجتیم اون پشت گند زده بودم ب مانتوم داشت منو تمیز میکرد
داشتم گالریمو نگا میکردم پیداش کردم . اولین مسافرتمون خیلی خوش گذشت
از صبونه ساندویچ مرغ و قارچ هانیه و چایی تازه دم و آهنگایی ک تو جاده میچسبه
تا قر و قمیشا و کل کلا و خستگی بعده سفر .... همه چی عالی بود
#تولد_مهشید
+ تاحالا شده هر حرفی بزنین ملت بخوان منصرفتون کنن و هی بگن ب درد نمیخوره کارت ؟ :) متنفرم ک تو روزمرم تجربش میکنمبرچسبها: صندوقچه خاطرات ツ, دوباره عاشق شویم ∞
برچسب:
نویسنده: مریم رنجبر
● 219
تو شیریت تاحالا چت کردین ؟
وقتایی که میاد پشت خونه برا هم فیلم بریزیم حرفم میزنیم
الانم داشت دلجویی میکرد که من درس بخونم
همین الان یهویی D:برچسبها: صندوقچه خاطرات ツ, دوباره عاشق شویم ∞
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 13:37 توسط zohreh
برچسب:
نویسنده: مریم رنجبر
اقا ... من ساعت 12 از پشت میز پاشدم
ساعت 12:12 تو گروه بودم
ساعت 12:21 درحال اسمس زدن بودم
12:37 از دشویی اومدم بیرون
دقیقه های بین اینا کجا رفتن پس ؟ تقاضای ویدئو چک دارم :((
++ دیروز رفتم تو آشپزخونه دیدم مامانم کفِ شو شسته و دوتا پارچه جدید پهن کرده
گفتم اونا چیه ؟ با پاش زد کنار . گف هیچی ی تی شرت کهنه بوده
بعد امروز رفتم تو آشپزخونه :(( لباس زمستونی نازنینم :((( کف آشپزخونه پهن بود :((((
چی ب تو بگم اخه من :((((
برچسب:
نویسنده: مریم رنجبر
● 221
ʐ ; دیدی این پیرمرد پیرزنا رو تلویزیون نشون میده چجوری همو دوس دارن ؟
ʜ : آره
ʐ : اونجوری دوستت دارم 
28 آبان 96 ساعت 00:45 ب بعد
+ پر حس خوب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۶ساعت 1:10 توسط zohreh
برچسب:
نویسنده: مریم رنجبر